تبليغاتX
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ...
 
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ...
 
 
شخصی
 

گویند شیخ فلان مریدان فراوان همی داشت و در محضر گرد آمده بودند و طلب فیض همی کردند،ناگاه شیخ همی بگفت کی کار ما با شیخ بوسعید مهنه چنان است که پیاله ای ارزن و دانه ای،

مریدی از آن شیخ بوسعید آنجا حاضر همی بود،بشنید و شیخ بوسعید را خبر همی داد،

بوسعید درنگی بکرد و بگفت: رو  و شیخ فلان را بگو آن پیاله منم و آن یک دانه تویی.

شیخ فلان بشنید و بگفت:  آن یک دانه ارزن خودتی.

بوسعید درنگی بکرد و همی بگفت: آن یک دانه ارزن باباته!

مرید میانجیگری بکرد و یگفت: اصلا آن یک دانه منم.خاطر پریشان مدار یا شیخ...

بوسعید بگفت:حال کارت جایی را رسیده است که اظهار "رزانت" همی کنی!؟

مرید خنده ای بزد و زان پس ارادت را در طبق اخلاص بنهاد و بگفت:خدایتان خاک بر سر نهاد، هر دو را !!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
انرژی در ما نی

در شما ه؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
سلام

شماره دوم ماهنامه سینمایی-ادبی آدم برفیها رو دیدین؟

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
سلام دوستان،امیدوارم سال جدید واسه همه سال خوبی باشه،نوزوزتون هم پیروز باشه!

راستی ،ماهنامه اینترنتی آدم برفیها رو دیدین؟

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
عفت و عزت دو دوست جدایی ناپذیر بودند.

آنها یک عمر با یکدیگر زندگی کردند!!

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
برف آمد.خوشحال شدم.دو تایی دوتا آدم برفی درست کردیم.

ملت کلی خوشحال شدن.باهاشون عکس گرفتن و...

نموندیم خراب شدنشو ببینیم.

اما عکسشو براتون میذارم.

 

مهرزاد،با دو آدم برفی،پس از ساخت و قبل از تخریب شدن توسط ...

 

این یکی تو حیاط خونه ست.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
رضا دیروز از دانشکده اخراج شد.

درس نمی خوند-دوست دختری هم نداشت.

فقط "بود!"

حتی سیگار هم نکشید!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
زن دست پسر سه ساله اش را گرفت و سوار اتوبوس شد.

-مامانی !

-جان مامانی .گوگولی!شیپولی!جیگول...

پسر-مادر!این رفتار در شان شمانیست!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
موجود به موجود کوچکتر زیر پایش نگاه می کرد.با خود فکر کرد"یکی کمتر!"

و آن را له کرد.

خدا به موجود نگاه می کرد.

گفت:"یکی کمتر!"

یک صاعقه آمد و خاکستر به جا ماند.

خدای خدایان نظاره می کرد...

با خود گفت:"یک خدا کمتر!"

و خدا را نابود کرد.

خدای خدایان در دل موجود زندگی می کرد.

نتیجه:

         ۱. اگه چیزی برای نوشتن نداری مجبور نیستی بنویسی

         ۲ .مواظب صاعقه باش.

         ۳. مواظب خدا باش

          ۴.کفشت رو تمیز نگه دار

          ۵.سعی کن روزای تعطیل یه کاری واسه خودت دست و پا کنی .تا شیشه ات زود ته نکشه که مردم مجبور نشن چرت و پرت هات رو بخونن !!!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
النظافتو من ال ایمان یاد بگیر بچه !!!
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
ایران خودرو = تناردیه ها !

*****************************************************************

ورود به بخش مدیریت وبلاگ

                                               
شما با موفقیت از بخش مدیریت خارج شدید
 
 
 
انگار که آدم یه جای مهم از یه اسطوره ی ایرانی رو کنده باشه !!!
 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
بهترین زن زنی است که بداند کجایش را چه موقع بیرون بگذارد!!!
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
مریم باقر زاده :        ِ!!!Dancing born mary

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
من شهروند وظیفه شناسی هستم.

هروقت یادم میره آشغال رو به موقع بزارم دم در - بلافاصله با آژانس می فرستمش خونه ی شهردار !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
بنوشیم...به سلامتی من و ۲۵ سالگی ام ...(هیچ شکلک مناسبی برای آخر جمله پیدا نکردم)
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
رختها رو میندازیم تو ماشین و می بریم خشکشویی!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 

گفتن یه چیزی ترسیم بکنیم ...

ولی.....ما می ترسیم بکنیم ... !
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 

مرد عینکی وارد اتاق شد و نا خود آگاه به دنبال همکارش که عینکی نبود گشت.تا اینکه اورا زیر میز پیدا کرد که کورمال کورمال دنبال چیزی می گشت.

-چیزی گم کردی؟

-اومدم فندکم رو باز کنم سنگش پرید...

-خوب الان دنبال چی می گردی؟

-دنبال سنگ فندک دیگه!

-خوب،میدونی که چه شکلیه؟

-اوم...نه!انقدر سریع پرید که نفهمیدم...

-من یه فندک دارم،الان بازش می کنم ببینیم چه شکلیه،بعد دنبالش می گردیم.

-ایده ی بدی نیست.راستی رییس کجاست؟

-رفته دستشویی و مشغول باز کردن فندک شد...

-چی شد!؟

هیچی بابا، اینم سنگش پرید!

و هردو زیر میز مشغول گشتن شدند...

* * *

آقایون!!

هردو مایوسانه سرشان را از زیر میز در آوردند...

رییس با تعجب به آنها نگاه می کرد.

پرسید :چیکار می کنین؟

عینکی گفت دنبال سنگ فندک می گریم.

رییس با عصبانیت گفت:واقعا که گندش رو در آوردین،هیشکی اینجا درست کار نمی کنه . با خود فکر کرد:کاش سنگ فندک منم پیدا می کردن!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
در سال جدید کمر همت ببندیم و زمینهای بایر لورکوزن را آباد کنیم!
 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
باشه-اینم تبریک سال نو...

سال نو مبارک!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
از همه چیز صرفنظر کردیم که دنیایمان بزرگ شود.

دنیا آنقدر بزرگ شد که از خودمان صرفنظر کردند !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 

یک نوزاد سالم در بدو تولد وزنی حدود 3.5-3.2  کیلوگرم دارد.

هر کیلوگرم تقریبا معادل 10 نیوتن است.

3.5kg * 10 = 35N

 هر نیوتن بر متر مربع یک پاسکال است.

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

وزن فرزند نیوتن در بدو تولد 35 برابر پدرش بود!

وقتی از دست پرستار لیز خورد و روی 1 متر مربع از زمین پخش شد فشار خونش 35 برابر فشار خون پاسکال بود!

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

**ابهام علمی**

هریک کیلو گرم نیرو معادل 10 نیوتن است نه هریک کیلوگرم!

 

**رفع ابهام:**

مهم نیست ، یک نوزاد این ظرائف را درک نمی کند!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
"دوستی" دو دوره دارد:

۱-پاشیدن بذر صمیمیت و محبت

۲-پاشیدن کود روی بذر صمیمیت و محبت !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
راهیان برزخ! بشتابید...

مجموعه سوالات طبقه بندی شده شب اول قبر از سال ۱ تا ۲۰۰۶

سبز برای سید ها

زرد برای نزولخور ها

قرمز برای عرق خور ها

"این خیلی کلیشه ای بود.خودم می دونم.ولی از بس از دست کنکور و آزمون شاکیم اینو نوشتم."

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
نمیدونم با این همه فیلتر چرا کثافت همه جا رو گرفته؟!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
رئيس جمهور : بزودي درباره گراني هاي اخير، مطالبي را با مردم در میان می گذارم ...

 

با این وضعیت این روزها باید مواظب باشیم کسی مطالبش را در میان ما نگذارد...!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
لبخند بزنیم. فردا بدتر خواهد بود...!   
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 

یه مقاله ی علمی!

"چیزهای دنیا" را از نظر اندازه می توان به سه قسمت تقسیم کرد.

چیزهای بزرگ،چیز های متوسط و چیز های کوچک،البته بسته به سلیقه خودتان می توانید تقسیم کنید.اما نکته جالب توجه این است که چیز هایی هم وجود دارند که اندازه شان تغییر می کند.اول کوچک هستند و بعد بزرگ می شوند،مثل بادکنک باد نشده،مشکلات زندگی ، بچه ها و متر فلزی تاشو،چیزهایی هم وجود دارند که با وجود صغر سایز! بزرگ به نظر می رسند و برعکس...

من قدم زدن کنار دریا را دوست دارم.قدم زدن با یه نفر هم سایز خودم را ترجیح می دهم ،با غولها قدم نمی زنم وعکس گرفتن از لودرهای قدیمی کنار دریا جزو سرگرمیهای دائمی من نیست.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 

سلام.برای شب یلدا به یه بازی دعوت شده بودم.هرکس 5 تا خاطره یا راز شخصی رو می گفت.متاسفانه  شرایط اجازه نداد من هم شرکت کنم.اما اون 5 تا "چیز" رو همبنجا می نویسم:

 

1-من در هشت سالگی یه بار از میوه فروشی سر راه مدرسه "یه دونه ذالذالک یا زالزالک یا ذالزالک یا زالذالک!!؟" دزدیدم.انقدر ماهرانه این کار رو انجام دادم که خودم هم تعجب کردم(اعتراف می کنم که اون موقع اصلا به املا این کلمه و این مساله که یه روز ممکنه یه جایی بنویسم "زالزالک" دقت نکرده بودم. وگرنه یه" سیب" می دزدیدم )!

 

2-من در شش سالگی عاشق دختر کوچولویی که صبحهابا کیف مدرسه، بغل تیر برق سر راه سرویس کودکستانمون می ایستاد شدم .ولی . . .

 

3-مادر بزرگم می گفت خدا یه نوره که اون بالاست. من هم فکر می کردم خدا تیر چراغ برق روبروی خونه است.فقط این مساله رو نمی فهمیدم که خدا اگه یکیه چطوری همه جا هست!؟

 

4-از پنیر،کله پاچه و امعا و احشاء جانوران و به طور کلی از برداشتن کره با قاشق چایخوری متنفرم!

 

5-کودکستان که می رفتم یه بار مربی مجبورم کرد که با یه نره غول خروس جنگی بازی کنم.اون چنان زد به من که با مغز خوردم زمین و دماغم پر از خون شد...اونوقت مربی با نهایت قساوت قلب به من گفت که بلند بشم و خودم رو لوس نکنم.اون نره غول رو هنوز می بینم.پیش خودمون باشه(می خوام یه روز چنان حالشو بگیرم که آرزوی مرگ کنه!!)

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
چند اين شب و خاموشي؟ وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه که برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم
اين سیل سحرخيزان دل واپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگسليم و بگريزم

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
 
  بالا